.....................



نگاه خودی


 نگاه اشنا
خاطره ای را کهکه بیان می کنم
به راستی  در معنی واقعی کلمه خاطره استیعنی انچه در ذهنم خطور کرده
و در خاطر من است هر چند برای شخص من اتفاق نیفتاده ولی می تواند
واقعه ای باشد در زندگی                صدها معلم      
که ان را از دل به زبان نیاورده اند  و برملا نکرده اند
خاطره ای از یک معلم و حقیقتی در زندگی  یک شعله روشنی بخش
که شاید  تنها برای فرزند خویش گفته باشد و یا هنوز چون دری در صدف سینه ای
محفوظ مانده باشد
و برای من که از ابتدای زندگی  عشق به شغل معلمی به خصوص معلمی در روستا
 را در سر میز پروراندم این خاطره یا قصه خیالی  اتش اشتیاق رسیدن به هدف را
شعله ورتر می ساخت  با این امید این خاطره را می نویسم که     انگیزه و وسیله شوقی
شود برای  انتخاب اگاهانه معلمی وسیله ای شود برای    شناخت تقدس و اهمیت این شغل و
کارایی ان امید که مقبول نظر خوانندگان واقع شود


هنوز گچ در انگشتانم بود و می خو استم اخرین جمله درس را بر

تخته سیاه بنویسم و اخرین جرعه جام عشق این روز را درنگاه و قلب دانش اموزان مشتاق

و معصومی که به چهره من خیره شده بودند  خالی کنم

که درکلاس پس از نواخته شدن دو ضربه پیاپی باز شد و چهره خانم مدیر

نمایان شدfiبه طرف در رفتم خانم مدیر در حالی که سعی می کرد ارام و بدون اضطراب سخن بگوید گفت :
همسرتان تلفن زدند و گفتندکه گویا برای پسرتان اتفاقی افتاده البته چیزی نبوده در خیابان با دوچرخه برخورد کرده
و... بقیه حرف او را نفهمیدم مثل برق گرفته ها مات و بی حرکت ایستاده بودم
فقط تمام نیرویم را بر سر گچ بی نوا خالی کردم خرده های گچ از لابلای انگشتانم
بر زمین می ریخت همهمه بچه های کلاس بلند شده بود
پس از گذشت لحظاتی در حیرانی چون مردگان برخاسته از نفخ صور گیجو با شتاب
خود را به اتومبیلمکه در حیاط مدرسه پارک کرده بودم رساندم در حالی که مدیر مدرسه همچنان
به دنبال من می دوید و مرا به ارامش فرا می خواند فاصله مدرسه تا بیمارستان را اصلا به خاطر نمی اورم
نمی دانم ایا به راستی فاصله ای بود یا نهچون به جای خیابان و ماشین و ... فقط چهره پاک و معصومانه پسرم را می دیدم
که مرا می خواند وقتی به محوطه بیمارستان رسیدم همسرم که منتظر رسیدن من ایستاده بود
به طرف من دوید و با حالتی که سعی داشت ناراحتی خود را مخفی کند لبخندی بسیار تصنعی بر چهره اورد
( اما گویا خطوط غم و نگرانی باگچ های چرب و روغنی در چهره اش نوشته شده بود که با هیچ
چهره پاک کنی پاک نمی شد ) با دیدن او بغضم ترکید ملتمسانه از او خواستم تا حقیقت را برایم بگوید
با صدایی مرتعش گفت چیزی نشده احتیاج به عمل داشته او را به بخش 4 منتقل کرده اند
و ... )) حرفش را قطع کردم و گفتم : چیزی نشده ولی او را به اتاق عمل برده اند ؟
و با شتان از پلکان بالا رفتم توجهی به همسرم که می گفت : لا اقل با اسانسور برو نکردم

وقتی نفس زنان به بخش 4 رسیدم یک راست به طرف پرستار بخش رفتم و خواستم تا وضعیت پسرم را برایم شرح دهد
ارامش معصومانه و فرشته گونه پرستاردر من اثر کرد دستان لرزانم را در دستانش گرفت و با صدای امید بخشی گفت :
نگران نباش  در اثر تصادف پای پسرتان اسیب دیده و نیاز به عمل فوری دارد تیم
جراحی در حال اماده شدن هستند ارامش خود را حفظ کنید همکاران من تلاششان را جهت سلامت فرزند شما خواهند کرد
حرفهای پرستار که تمام شد مثل ادم اهنی بی روح و یخ زده به طرف نیمکت کنار سالن رفتم
و خود را روی نیمکت رها کردم با صدای بلندگویبالای سرم که مرتب اعلام می کرد " خانم دکتر راضیه بیدمشکی به اتاق عمل "
به خود امدم

چند بار این اسم را زیر لب تکرار کردم گویا جایی در ضمیرم قبلا این نام را حک

کرده بودم در سالن باز شد و  خانم دکتر با روپوش سفید با شتاب به سمت اتاق عمل

رفت و چند نفر هم به دنبال او بی اختیارنیم خیز برداشتم برق چشمانش

چقدر اشنا می نمود چند قدمی پیش رفتم درب اتاق هنوز تکان می خورد

با برخورد به تابلو " ورود افراد متفرقه ممنوع "

به جای خود برگشتم مدت 2 ساعتت با انتظاری سخت کشنده و طولانی

شاید بیش از دو سال قدم زدم تا اینکه خانم دکتر این بار با روپوشی

سبز مثل فرشتگان خدا  با لبخندی حاکی از رضایت بخش بودن عمل

بیرون امد و گویی از چهره مضطرب و انتظار کشیده من فهمید

که باید مادر باشم به طرف من امد دستانم را فشرد و

گفت : تبریک می گویم عمل خوبی بود ان شا اله تا

دو سه روز دیگر پسر گل شمابا پاهای خودش راه می رود و برای

مادرش شیطنت می کند ...

صدایش  چون زنگی اشنا بود

با ته لهجه ای  که بارها ان را شنیده بودم دستانش را رها نکردم

به عمق دریای زرف چشمانش نفوذ کردم . اری خودش بودمن اشتباه نمی کردم

همان چشمان سیاه امیدوار که روزی کودکانه و ملتمسانه به من می نگریست

سالها پیش وقتی برای اولین سال استخدام بعد از همه دوندگی ها به روستایی در

حوالی تهران اعزام شدم او یکی از سرزبان دارترین شاگردان کلاسم بود

که شاید به عشق او مسافت طولانی و سرمای  روستا را تحمل  کردم

و سالها در روستا ماندم درست به خاطر دارم چهره گل انداخته و دستان

چروک و سرما زده اش را . در اواسط سال دو سه روزی غایب شد از همکلاسی

صمیمی اش علت غیبتش را پرسیدم با چند قطره اشک جوابم را داد

به منزلش رفتم پدرش را از دست داده بود و مادرش با نهایت تاسف می گفت

که او دیگر نمی تواند به مدرسه بیاید چون باید پا به پای مادر وخواهرش در بافتتن قالی

و تهیه مخارج زندگی کمک کند

ساعتها با مادرش حرف زدم  از استعداد نهفته اما درخشان او حرفها گفتم و او خود گاه

صدیقه ارباب سلیمانی : مولف


 



نوشته شده توسط yari در یکشنبه 12 شهریور 1391 و ساعت 09:06

ارسال نظر(0)



.:: Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 2949 ::.
.:: Design By :
wWw.loxblog.Com ::.




به وبلاگ علی اصغر علیه السلام خوش آمدید با نظرات خود وب علی اصغر علیه السلام را یاری فرمایید دوست شما علی
alirezaei@p30mail.ir




علی







مرداد 1401
اردیبهشت 1401
مرداد 1400
تیر 1400
خرداد 1400
اسفند 1399
خرداد 1399
مهر 1398
مرداد 1398
آذر 1397
شهریور 1397
مرداد 1397
بهمن 1396
دی 1396
آبان 1396
مهر 1396
مرداد 1396
خرداد 1396
فروردین 1396
دی 1395
آذر 1395
آبان 1395
مهر 1395
شهریور 1395
مرداد 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
بهمن 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
خرداد 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
آذر 1393
مهر 1393
شهریور 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390










[Blog_Tags_Title] ,




»تعداد بازديدها: 107
»کاربر: Admin




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران